صدای پای تو را لحظه لحظه می شنوم
146 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

دوباره تازه کن امشب گلوی ساغر را

به کام ما بچشان جرعه های آخر را

سلام حضرت باران!  ... ببار تا شاید

تو مرهمی بشوی قلب درد پرور را

تویی که شیو ه ی پرواز را می آموزی

تویی که بال و پری داده ای کبوتر را

یتیم می شود این خاک در نبود شما

و باد می شکند شاخه ی صنوبر را

گلوی بره و دندان گرگ های سیاه!

بیا تمام کن این جنگ نابرابر را

بتاز در صف نیرنگ کوفیان زمان

و از نیام بکش ذوالفقار حیدر را

صدای پای تو را لحظه لحظه می شنوم

و تیز کرده ام این بار گوش باور را

کمی به حال دلم رحم کن که محتاجم

و پاسخی بده این خواهش مکرر را

چرا سراغی از این درد ما نمی گیری؟

دلت به رحم بیاید دو چشم بر در را

خلاصه می کنم و دردسر نمی دهمت

و صادقانه بگویم دو بیت آخر را

به ما نیامده دل کندن از شما حتّی ...

خریده ایم به جان زخم تیغ خنجر را

بیا ... و این تب تردید را زما برگیر

بکش به روی جهان دست عدل گستر را


هادی ملک پور