( تو دیگه کی هستی ؟)
36 بازدید
تاریخ ارائه : 9/30/2014 5:18:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

پیر پالان دوز    

      گفته اند شیخ بهائی در بازار قدم می زد. ییر مردی را دید که مشغول دوختن پالان پاره مردم است و از این راه امرار معاش می کند. شیخ دلش به حال پیر مرد سوخت و پیش رفت و سلام کرد دستش را به پالانی زد که پیش روی پیر مرد بود . به عنایت الهی وکرامت شیخ بهایی ، پالان پر شد از سکه های اشرفی .

    پیر مرد وقتی  این حرکت شیخ را دید ، ناراحت شد و فریاد زد " چه کار کردی ؟ " سکه ها را بردار به درد من نمی خورد

شیخ اظهار عجز کرد و گفت : " من نمی توانم سکه ها را بر گردانم "

پیر مرد که چنین دید ، چوب دستی خود را با پالان زد و سکه ها نا پدید شدند آن گاه به شیخ گفت : " تو که نمی توانی غیب کنی چرا ظاهر می کنی ؟" شیخ بهایی دانست که پیر مرد خود صاحب علم وکمالات بسیار است . سپس پیر مرد رو به شیخ کرد و گفت : دلت را کیمیا کن .

مجله خوبان شهریور 1393